تبليغاتX
ای پرستوی مهاجر خانه ي دوست كجاست


ای پرستوی مهاجر خانه ي دوست كجاست

که به سوی او پرواز کنم

 

سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت ، بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد

نوشته شده در 9 Nov 2009ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

 

سلام به همه دوستان گلم .

امروز با یک پست جدید امدم که با بقیه پست های قبلیم فرق میکنه .امروز امدم واسه ی خدام وبا خدام

حرف بزنم .

خدایا 
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم. 
 
خدايا... 
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم. 
 
خدايا... 
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. 
خدايا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. 
خدايا... 
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.  
خداوندا.. 
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. 
خداوندا... 
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، 
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. 
خداوندا... 
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب مي ترسم. 
خداوندا... 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم. 
خداوندا... 
. من از ماندن مي ترسم 
خداوندا... 
من از رفتن مي ترسم  
خداوندا... 
من از خود نيز مي ترسم 
خداوندا... 
پناهم ده 

نوشته شده در 1 Nov 2009ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میكنم و آرزو میكنم كه كاش
برای یك لحظه فقط یك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، میخواهم 
سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه كم نشوم . تو مرا  
 به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه 
تلاش كن اگر طاقت اشكهایم را نداری . در راه عشقی پاك تر و صادقانه تر، 
زیرا كه من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را كه از هم      
  جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كلیدش را به سوی   
آسمان خوشبختی ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به یادت با 
گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس 
كشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ... 
مرا دریاب كه دیوانه وار دوستت دارم
  

 

نوشته شده در 29 Oct 2009ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

توی این روزگار غریب درد تنهایی هم دیگه واسه خیلی ها مثل خیلی چیزاعادت شده ، هر از گاهی به چیزی یا کسی دل می بندیم ودلمون خوش میشه که این یکی دیگه برامون میمونه ،وبازهم دل غافلمون وقتی خبر دار میشه اشتباه کرده که کار از کار گذشته ومرغ عشقمون از قفس پریده.عشق همیشه هم به موقع سراغ آدما نمیاد، یه وقت عاشق میشی میبینی طرف کلی ساله دلش پیش یکی دیگه گیره،یه وقت عاشق میشی میبینی اصلا طرف تو باغا نیست و فقط به خاطر نیازاشه که تحویلت می گیره ، یه وقتم عاشق میشی و همه چیزم خوبه ولی بعد مدتی دست نامرد روزگار هزار جور چاله وچاه توی راه زندگی نصیبت می کنه واز بد حادثه توی دو راهی های شلوغ زندگی عشقتو گم می کنی و تا به خودت بجنبی می بینی بازم علی مونده و حوضش .آره به قول روباه کتاب شازده کوچولو همیشه یه پای قضیه میلنگه. اگه گاهی فکر کنیم عادت کردن و فراموشی هم خیلی نعمتای بزرگی هستن ،شکی نیست اما نمی دونم چرا این نعمت هم نصیب خیلی از آدما نمیشه ، درست مثل حکایت من که نه خاطره ها فراموشم میشه و نه تنهایی برام عادی ، این تنهایی میون یه عالمه آدم دوست نما شده ،استخونی لای زخمای کهنه خاطرات قشنگ گذشته که می دونم بالاخره یه روز از پا درم میاره......

 

نوشته شده در 29 Oct 2009ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

باز هم بغض ....امروز هم باید باور کنم این تنهایی محض را.... شمع ها

باید عادت کنند به نمناکی چشم هایم و حسرت نفس هایم....

حسرت بودن کسی را ندارم .... عاشقم به این تنهایی محض .... اما

دلگیرم از این همه خاطره ی دربه در....دلخورم از هجوم تبریک این

همه آشنای غریبه.....

روز تولدم است ....تولد ....واژه ی سنگینی که دیگر به دلم نمی

چسبد ....!!!

برادر فراموشی هایم ... یادت می آید چه قدر دل دل می کردی برای این

روز .... تلفن زنگ می خورد ...

و نام تو بار ها تکرار می شود در تماس های بی جواب .... نمی خواهم

طلسم بی وفاییت را بشکنم .... !!!

و تو ....تویی که همیشه محکوم می شوی در تمام نوشته هایم ....تویی که

معروفی به فرمانروای بی وفا ....صدایت ....تبریکت .... کاش همه

خواب بود .... من میترسم از لرزش دلی که بی هوا هواییت می

شود....دیگر نای سرکوب آنهمه چرای بی جواب را ندارم ....حس

گریزی هم نیست که فرار کنم از هجوم بغضی که هنوز گریه اش نکرده

ام ....چه قدر دلم می خواست آن سالها که عزیز دل بودی روز تولدم را

به یاد داشتی ....اما همیشه زود دیر می شود عزیز دیروزها....!!!

ساعت چشم هایش را می بندد ...او هم نمناک می گرید لحظه ی بودنم

را ....و زمزمه می کند ...ساعت ۹ ....!!!

باز گوشیم زنگ می خورد ....وفا کردی به وعده ات برادر فراموشی

ها....اینبار صدای تو درگیر بغضم می کند ...

نوشته شده در 26 Oct 2009ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

آرامش عارفانه

شب

سكوت

و تنهايي.

واژه هايي عميق كه تا انتهاي دنيا پيوندشان گسسته نخواهد شد.

آنگاه كه تاريكي و سكوت شب تو را در خود غرق مي كند، افكارت به هر سو خواهد رفت ؛ چه در اراده ات باشد و چه نباشد.

چشم هايت را كه خسته از ديدن دنيا و نا ملايماتش گشته ، آرام روي هم مي گذاري تا فرار كني. خاطرت مي دود به دنبال آرامش.

كجا جستوجويش مي كني؟! او همينجاست. نزديكتر از هر چيز به تو. در قلب مهربان و زلالت.

ميرسي به محبوب كه دلت از آنِ اوست و عاشقانه زمزمه مي كني:

به دريا بنگرم دريا  ته بينم

به صحرا بنگرم صحرا  ته بينم

 به هرجا بنگرم كوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا ته بينم

چه لحظه ي شيرين و با شكوهي!

انگار دلت براي نظاره ي روشنايي هاي آسمان شب تنگ شده. نگاهي لطيف مي كني به آن ، كه جلوه اي است كوچك از كبريايي محبوب. احساس خوشي داري . ديگر ظلمات شب را نمي بيني . هرچه هست نور است .

نور عشق و معرفت.

نفسي عميق مي كشي . اينك تو به آرامش رسيده اي.

نوشته شده در 15 Oct 2009ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

       

  من از يک شکست عاشقانه مي آيم بگذار همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم کنند...!!! شکست نه براي پنهان کردن است نه بهانه ي پنهان شدن!!! مي گويند از صبح بنويس ازآفتاب ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت باران پنجره ي چشمانم را شسته است همه دلشان نقش هاي مثبت مي خواهد و آدم هاي خوشحال اما من گمان مي کنم اين خيلي خوب است که نمي توانم اداي آدم هاي خوشبخت را در بياورم بي ستاره ام و زرد با طعم معطر پاييز که حضورش تنها معجزه ي لحظه هاي تنهايي من است قيمت وفا شايد گران تر از آن بود که بهانه ي دوست داشتني زندگيم از عهده ي داشتنش بر آيد ... سقف اعتماد تعميري ست مدام چکه مي کند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که بايد پر باشدخاليست نمي توانم باورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را !!! مهم نيست تمام سرزنش ها را مي پذيرم به بهانه ي تولد حقايق غم انگيزي که درد را به درد مي آورد وآتش را ميسوزاند! اين دل ديوانه هميشه يک پادشاه مغرور حقيقي داشته است غم سنگيني است اگر سرنخواستن دلي دعوا باشد اما هميشه حق با برنده ها نيست مي شود در عين بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه هاي دنيا گدايي کرد. سکوت مي کنم تا به خاک سپردن آخرين خاکسترهاي آرزوي بر باد رفته ام آبرومندانه باشد...

نوشته شده در 13 Oct 2009ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

زندگي

اي کاش زندگي زيبا بود

عشق فقط يک رويا بود

اي کاش دل زندان عشق نبود

غم و رنج عشق،آه و افسوس نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اي کاش قلب جايگاه محبت نبود

چشم جايگاه اشک نبود

اشک وعدگاه آرامش نبود

اي کاش چهرهها خندان نبودند

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

يا اگر بودند به ظاهر خندان نبودند

اي کاش غم و اندوه آتش جانسوز شمع جان نبود

افسوس پروانه ديوانوار قلب نبود

عشق وعدگاه مرگ جانسوز دل نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اي کاش اشک نبود و

تن با آتش اين مردم بي وفا مي سوخت

اي کاش انسان بي رحم نبود

دل اينقدر سنگ نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اي کاش دل بازيچه دست اين و آن نبود

صورت سيلي خور زيبائي چهره تو نبود

اي کاش اين قلب بيمار رخ تو نبود

اين دستها محتاج لطافت تو نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اي کاش اين چشمهاي گريان

محتاج آن شانه هاي گرمت نبود

اي کاش اين قلب و دل گرفتار تو نبود

اين دل شکسته محتاج مرحم عشق تو نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اي کاش اين سينه داغدار محبت تو نبود

اين چشمها درگير موهاي زيباي تو نبود

اي کاش اين دل نگران حال تو نبود

اين نيازمن محتاج تو نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اي کاش بجاي خاطرات تو

چشم تو عشق تو در کنارم بود

اي کاش اين دل بي چاره گرفتار محبت تو نبود

اي کاش چشمانت اينگونه زيبا نبود

 فال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشقفال عشق

اگرهم بود عاشق فريب نبود

نوشته شده در 12 Oct 2009ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

 

خاک سرد و آب سرد

 

من میروم و خاطراتم رو با خود می برم

 

می دانم بعد از من خاطراتم برایت بی ارزش خواهد بود

 

فراموشی کردن را به خوبی می دانی

 

ما انسانها از ارزش همدیگر غافلیم

 

تنها پس از مرگ هست که بیاد می آوریم کسی نیز در کنار ما بود

 

اما این بیاد آوردن بسیار دیر است

 

و در کنار دیر بسیار زود گذر هم است

 

یاد را فقط برای چند روز به خاطر داریم

 

دوباره روز از نوع و زندگی جدید را از نوع آغاز میکنیم

 

بله خاک سرد است

 

و روزگار گذارا

 

روزگار بازیگرسیت بسیار ماهر

 

بیاد آور فراموش شده گان را

 

نگذار مرگ فاصله ای باشد بین تو و آرزوهایت

نوشته شده در 9 Oct 2009ساعت 5:32 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

میدانم خداوندا......

میدانم

میدانم که در این دنیای رو به زوال ونا بسامان ونامراد

همیشه از همه چیز وهمه کس شاکی بوده ام

چرا؟؟؟!!! نمیدانم

ولی این را خوب میدانم

میدانم که همیشه به دنبال بهانه ای بوده ام برای فرار

از همه کار وهمه کس

باز هم نمیدانم چرا؟

نه ولی میدانم

میدانم

میدانم که همیشه کمی ترس در وجودم نهان است

ترس؟!!

از که ؟از چه؟

باز هم نمیدانم

شاید همیشه کمی هوشیاری وممارست در کارهایم کاستی میکند.

ولی میدانم

میدانم خداوندا...

که سالهای عمرم را تاکنون به بی ثمری وبطالت سپری کرده ام

میدانم از چه فراری ام

از خودم از حقیقت زندگی ام

میدانم میترسم از مواجهه با مشکلات سهمگین زندگی ام

میدانم که هیچ گاه از نعمات بی دریغی که به من دادی

آنگونه که شایسته است بهره نبردم

میدانم

اسان رها کرده ام

آسان گذشته ام

از کنا همه آن چیزهایی که نباید

وکارهیی انجام داده ام که نبوده در خورم

میدانم که استفاده نکرده ام از از فرصت های نابی که در سر راهم قرار دادی

میدانم خداوندا

همیشه در کنارم بودی هیچ گاه مرا به خود وا نگذاشتی

اما نمیدانم چرا من هیچ گاه تو را در کنار خود حس نکردم

میدانم آنچنان غرق در دنیای فانی ومشکلات بودم که تو را با همه عظمت حس نکردم

شاید غرور اجازه نداد

اما چرا حست کردم اما نه انگونه که باید

واما این را خوب میدانم که

خداوندا تو بزرگتر ومهربان تر از آنی که از خطای بنده ات در نگذری.....

ولی باز هم نمیدانم که ..... میدانم .... یا.......نمیدانم....................

نوشته شده در 9 Oct 2009ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 لعنت به عشق و عاشقی

وصیت:
چشمای همیشه بارونیم هیچکسی رو برای دلتنگی نداره
روزهای جوونیم هیچ وقت رد و نشون از زندگی نداره

شادیهای رفته بر بادم در هجوم رسیدن ناله و فریادم
آرزوی مردنهای هرشب من که هنوزم نرفته از یادم

صدای این بغض شکستم از مردنای من درمونی نداره
گفتم روزی میرم که خاطراتم از من نام و نشونی نداره

همیشه به یاد شبانه ها گریه کردم در رویای خویش تنها
نمیدونی که پشت همه حرفام نشسته گریه های بیصدا

از این گریه های شبونه سهم من تنها بوده ویرونی
لحظه های واپسین مردنم رسیده نمیدونم که میدونی

سهم تو از شبای بهونه میخام که همیشه شادی بمونه
صدای عادت دلای گریون میخام بر قبر شکستم بخونه

نمیدونم وقتی من نباشم چگونه یاد مرا خاموش میکنی
وقتی دل به ستاره ها میدی چطور مرا فراموش میکنی

مینویسم تا ازم یادگاری بمونه تنها این نامه سر گشاده
مینویسم تا بدونی اثری نمونده از مسافر غریب جاده

برا مادرم نوشتم وقتی مردم بدونه این بوده سرنوشتم
در تبسم های خیالی مرگ کبوتر آرزو شده تنها سرشتم

به برادرم نوشتم که قبر گم شدم رو به کسی نشون نده
اگه سالها بگذره عادت اشک رو به چشمای گریون نده

نهایت این شبها واسه عبور این رهگذر پایونی نداره
از وقتی فرصتهام تموم شد حرفام سخن پنهونی نداره

حالا چی ازم مونده باقی تویه این همه سرای بیصدایی
در کنج خلوت شبهام نشستم به انتظار مرگ در تنهایی

بازم مثل گذشته ها دلم کرده هوای گریه پشت شیشه
نمیدونم شبای رفتن چرا نمیره تا که برم واسه همیشه

کاشکی از ابر نگام بباره مثل هرشب باز بارون دوباره
که لحظه مرگ من بمونه در خاطره های شب پر ستاره

نوشته شده در 8 Oct 2009ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

بغض ترانه:
در قامت این شبای شکسته وقتی میخونم یادش میفتم
رفت اما ندید که چطوری در سایه های مرگ خود خفتم

وقتی میرفت از کوله بار سفر سهم من تنها انتظار بود
میرفت اما ندونست با رفتنش دل شکستم بیقرار بود

برا آزادی از زندون تردید به من تنها نگاهی ساده کرد
چشمای گریون منتظرم رو آواره غربت پنهون جاده کرد

وقتی نبود، خاطراتش در سایه های پریشونم مفقود شد
در شب سپری شده در بیراهه دلم اسیر بود و نبود شد

وقتی رفت سفر، چشام لبریز اشک و تهی از فریاد بود
یادگاری از نوازش گرمی دستاش خیال بوسه ی باد بود

سهمم از سر گذاشتن به روی شونه های او تنهایی شد
در سفر انقدر ازم دور شد که با هم بودن ما جدایی شد

وقتی که نبود مردم به اشاره شکستنهای صد هزار بهانه
موقع نبودنش صدای پاش رو شنیدم توی بغض ترانه

سالهاست چشای منتظرم سهمی جز خیسی بارون نداره
از وقتیکه پیشم نیست غیره تنهایی دلم مهمون نداره

نمیدونه که با خاطره رفتنش تن پاییزیم رو زندون کرده
خبر نداره تا ببینه چطور کویر بی بارونم رو ویرون کرده

انقدر دور ز ترانه شده که راهی واسه برگشت نيست
واسه عبور از کوره راه دلم تقدير ميگه قسمت نيست

در هق هق گمشده اشک بارونی میخونم تا تو باز بیایی
تا که از قاب بارونی چشام بچینی اشکای شب تنهایی

روی حریر ماه میشینم، دل به گوش ستاره ها میسپارم
از خاطراتت مرده میگذرم اما بی کسی ها رو جا میزارم

قده یه دنیا آسمون پر ستاره تورو دوست دارم همیشه
بیقرارم از وقتی نگاهت از پیکر نیمه جونم جدا نمیشه

برای دیدن تو چشای منتظر من هنوزم نشسته براهت
از غصه دوریت دعا میکنم دستای عشق باشه پناهت
نوشته شده در 8 Oct 2009ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

شب است.

باز در اتاق تنهایم. باز مثل همیشه دلم هوای تو را دارد.

هر روز که می گذرد از پیش دلتنگ ترم.چقدر حرف دارم که با تو بگویم.

چقدر بغض نریخته دارم که در کنار تو آب کنم.

چه لحظه های شادی دارم که فقط با تو تقسیم می شوند...

و چه سیب هایی دارم که فقط با تو نصف می شوند.

سپید و سرخ روی مریم و محمدی را برای تو دسته میکنم.

گلبرگ های یاس را نثار قدمهایت.

فضای سبز و دل انگیز رو برای تو می خواهم.

اینک مقدمات با تو بودن را مهیا کرده ام...

ولی افسوس!!!!

آه!! .... چه بی هوده....

به خود که می آیم َ می بینم من تنها در اتاق نشسته ام. فقط فکر کردم که تو می آیی و تو را در خلوت خود احساس کردم و هیچ نیست!!!......

نوشته شده در 8 Oct 2009ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

خدا جونم نمیگم شاکیم نمیگم دلگیرم شاید قسمت اینه شاید من لایقش نبودم شاید یه کسی یه جای از این دنیای بزرگ منتظر منه شاید من بنده بد تو بودم که بهترین نعمتشو با خودخواهی واسه خودم می خواستم شاید شاید شاید  و شایدهای دیگه

منم تنها شدم یه تنهای دیگه به تنهای ها اضافه شد نمیدونم چند نفر مثل من تنها شدن ولی تبریک به همشون اینم خودش یه نعمتی ست خدا خواسته باید سر خم کنیم و اطاعت کنیم

امشب اونم رفت رفت دیگه برگشتی نداره نمیگم ناراحتم ،می خوام خودکشی کنم ،گریه میکنم ولی ولی فقط میگم ای کاش میموند نمیرفت تنهام نمیذاشت

اگه میموند نمیگم تمام وجودشو طلا میگرفتم نمیگم تمام دار و ندارمو به پاش میریختم نمیگم نمیگفتم نخواهم گفت ...................................................

ولی اگه میموند فقط یه کلمه "سعی میکردم خوشبخترین ادم دنیا می شد" ولی صد حیف که رفت


اینم یه شعر که خیلی خوشم میاد ازش


چرا به سر نمیشود خزان قصه های من              

چرا نمی رسد به گوش طنین نعره های من

مرا به خلوتی رسان ترانه ی ساز کن                  

این شب بی ستاره را تا سحر اغاز کن

مرا بخوان امید جان که در سکوت خوانده ام          

گوشه نشین غربتم در انتظار مانده ام

بیا بیا عطش شکن بیا بیا که تشنه ام 

بیا بیا بیاد آن سینه ی ریشه دشنه ام

نوشته شده در 7 Oct 2009ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

یادمه روز جدایی نامه ای نوشته بودی

توش یه عكس یادگاری واسه من گذاشته بودی

گفته بودی من كه رفتم خاطره هامو نگه دار

گفته بودی عشق نازم من میرم خدا نگهدار

واسم آخر زمون شد وقتی فهمیدم كه رفتی

حالا من موندم و یك عمر اشك و بدبختی و سختی

نتونستم كه بگیرم جلوی اشكای سردم

نامتو بستم و رفتم كه به دنبالت بگردم ... كه به دنبالت بگردم

تو نبودی تو نبودی هرچی گشتم تو نبودی

مگه من عشقت نبودم چرا بی من رفته بودی؟

به امید دیدن تو روزا چشم من به راهه

همدم دردای قلبم تو شبا چهره ی ماهه

كاش می دونستی كه قلبم بی تو آروم نمیگیره

یاد خاطرات عشقت جونمو ازم میگیره

كاش می دونستم كه باید كجا دنبالت بگردم

آخه بی وفا مگه من چه بدی ای به تو كردم

تو برو ای گل نازم من به پای تو می سوزم

شاید این تقدیر من بود چشم به عكس تو بدوزم

نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |


امروز با دروغی بزرگ عشق تو را انکار می کنم
تا عشقم به تو را از ذهن اطرافیان پاک کنم
و
با آسودگی خیال تو را تا ابدیت در قلب خود بیارامم
سعی می کنم از دور با تصور با تو بودن زنده بمانم
و اگر نشد
برای خوشبخت شدنت دعا می کنم
خداحافظ عشق من
 

نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

اي كاش مي دانستم ....
اگه یه روزی بغض گلوتو فشرد
بهت قول نمیدم که می خندونمت
اما می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روزی نخواستی حرفای کسی رو گوش کنی
بهم بگو
قول میدم ساکت باشم

اگه یه روز خواستی فرار کنی
حتماً خبرم کن
قول نمیدم که ازت بخوام بمونی
اما می تونم باهات بدوم

اما اگه یه روز رفتی و برنگشتی
بهت قول نمیدم که منتظرت می مونم
اما ازت می خوام وقتی اومدی
یه شاخه گل رو قبرم بذاری

نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

گاهی حرف برای گفتن اونقدر زیاده که نمی دونی چطوری باید بگی! گاهی سکوت سرشار از نا گفته هاست! « سکوت نکن دلم میریزه!» و باز سکوت کردم. و گاهی ....!

ازت نمی پرسم خوبی ، چون جوابت رو از قبل می دونم :« اگه تو خوب باشی، منم خوبم»! جالبه زندگی من پر شده از حرفای تو، پر شدن از چند جمله :

ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم، به هرچی می خوام می رسم!

...م، دلم برات تنگ شده اندازه تک تک ستاره های دنیا! مهم نیست هوا ابری باشه و ستاره ها رو نبینی، مهم اینه که می دونی ستاره ها هستن، راستی کی می دونه چند تا ستاره تو آسمونه؟

عزیزدلم ، وقتی با توام آرومه آرومم! اونقدر آروم که حس می کنم زمان می ایسته! گاهی از خودم می پرسم نکنه اینا همش یک خوابه! می دونی حتی اگه خواب هم باشه شیرین ترین رویای عالمه ، که می خوام تموم نشه!

خوابم یا بیدارم، تو با منی با من

همراه و همسایه ، نزدیکتر از پیرهن

باور کنم یا نه ، حرم نفسهاتو

ایثار تنسوز نجیب دستاتو

اگه این فقط یک خوابه

تا ابد بزار بخوابم

بزار آفتاب، شب و مهتاب

از تو چشم تو بتابن

بزار اون پرنده باشم

که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگ که شاید ، توی دست تو بمیره

...م، ازم خواسته بودی که ببخشمت. می دونی دیگه چیزی برای بخشیدن ندارم، عزیزترین داراییم رو سپردم دستت! دیگه چیزی نمونده! چرا که دیگه این من نیستم، دیگه منی وجود نداره ، مدتهاس که ما شده! غیر از اینه؟

عزیزکم، ممنون از اینکه مدارا می کنی و تحمل ، ممنون از اینکه شنیدی:

کمی با من مدارا کن، کمی با من مدارا کن

صبوری کن، تحمل کن، من گم را تو پیدا کن!

اگر سختم، اگر دشوار، اگر سیل مصیبت بار

اگر تلخم، اگر بیمار، منم از عشق تو بسیار!

هنوز گیجم از اتفاقاتی که داره میوفته ، از اتفاقاتی که افتاده ، از این حس غریب و زیبا! هنوز باورم نمی شه! قرار بود اهلی نشم! قرار بود هیشکی رو تو این اتاقک راه ندم، قرار بود دیگه به کسی امانتی ندم، اما...! شد آنچه نباید، یا شایدم اینکه باید می شد. نمی دونم! فقط می دونم داری اهلیم می کنی، آهسته و پیوسته، پس مراقب باش چون از امروز تو مسئولی ، به قول شازده کوچولو که می گه :« ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...!»  می بینی از امروز یک مسئولیت به مسئولیتهای زندگیت اضافه شده و اون منم! تو مسئول منی! شاید بهتر باشه بگم مسئول مایی! اگه می خوای قبولش نکنی باید زودتر بگی چون بعدا ازت هیچ گونه بی مسئولیتی در این زمینه رو نمی پذیرم! و می خوام بهت بگم که این مسئولیت ، مسئولیت کمی نیست! مراقب باش! می تونی قبولش کنی؟ برات زیادی سنگین نیست؟

...م، هوا امروز هم ، بارونی و زیباست، درست مثل دل تو ، مثل دوست داشتن تو ! و من که عاشق این هوام ، این هوا یادآور توست برای من ، یادآور تمام محبت و انرژی درونت! می دونی که کاری رو شروع کردم و تا انتهاش هم باید برم، چقدر برام این شروع زیبا است و اینکه دیشب ازت خواستم که تو هم شروعش کنی! بهت گفته بودم آدم مذهبی و معتقدم. هنوز باورم نمی شه که یک دعا اینطوری بتونه زندگیت رو تغییر بده!

خدایا از تو درخواست می کنم به نامهای مبارکت.....! خدای من، چقدر آرامش دهنده است این دعا! می دونی یک زمانی باور داشتم که خدا در درون آدمهاست. چرا که زمان آفرینش از روح خودش در اون جسم خاکی دمیده ، این دعا انگار خدای درونت رو بیدار می کنه ، انگار از درون بهت قدرت میده! هربار که تکرار می کنی « اللهم انی اسئلک باسمک ...» و بعد نامهای خداوند، انگار به معراج میری، سبکبال می شی و ...! نمی دونم چطور حسم رو بگم! دلت آروم میگیره آروم آروم! دیشب بهت گفتم، سالهاست که برامون از خدا موجودی ترسناک ساختن که انگار تنها کارش عذاب دادن و تنبیه گناهکارانه! اما تو این دعا تنها چیزی که نیست صفتی منفی! این دعا اونقدر از صفات مثبت و زیبای خدا می گه که تازه یادت میوفته خدای ما چقدر بزرگه و مهربون، تازه می فهمی چرا بهش توکل می کنی! و اونوقته که قلبت سرشار از عشق میشه و زندگی رنگ و بوی دیگه ای می گیره! اونوقته که دلت می خواد فریاد بکشی!

...م، دوست داشتن حساست کرده ، زود دلخور می شی و من همیشه نگران دلخوریهاتم! همیشه تو این نگرانی هستم که مبادا این ناراحتیها سلامتیت رو که برام خیلی مهم هست رو به خطر بندازه! فکر اینکه هر چیزی بخواد باعث شه که ما حتی یک ثانیه زودتر از هم جدا شیم، زندگیم رو مختل می کنه!

عزیز دلم، کمتر حرص بخور ، بیشتر مراقب خودت باش.

همه آنچه که دارم

پیشکش سادگی تو

سوگلی ترانه هایم

هدیه یکرنگی تو

فکر من مباش مسافر

به سپیده ها بیندیش

چشم فردا ها را به راهه

راه سختی مانده در پیش

ای تولد دوباره

فصل آغاز من و توست

ای رها از رخوت تن

وقت پر کشیدن توست

خوب البته به سمت من ها!!!

...م؛ بهت گفتم دوستت دارم؛ پرسیدی نمی دونم حقیقت است یا نه! جوابش رو بهت نمی دم! این رو باید خودت پیدا کنی؛ اینو باید دلت بهت بگه!

روز زیبا و خوبی داشته باشی.

 

نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

رمیده

یه عالمه شعر نگفته تو حنجرم گیر کرده و داره خفم می کنه

می خوام داد بزنمو از این دنیا شکایت کنم ولی حتی صدای فریادمو

خودمم نمی شنوم

می خوام گریه کنم ولی هیچ قطره اشکی رو رو گونه هام حس نمی کنم

گلوم داره از بغضی توش نگه داشته می ترکه ولی این خنده های الکی جولوی فورانشو گرفته

می ترسم ...می ترسم از اون روزی که دیگه هیچ وقط نبینمت

می ترسم از اون روزی که حتی اون یه نیم نگاهتم ازم دریغ کنی

کم آوردم.

از زندگی......

از تنهاییی.....

از این الکی خوش بودنا.

می خوام اسمتو صدا بزنم ولی شرمنده

دیگه حتی صدام در نمی یاد

خسته شدم از این دنیا

                                           از این دنیای دیوونه

           دیگه از حرفای مردم

                                                     طاقتی برام نمونده

چقدر این جا بمونم

 

                                        آره...

                                                                        بی تو تنهام

نوشته شده در 6 Oct 2009ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

کی بود که با اشکای تو یه آسمون ستاره ساخت


       کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت


                 کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید


      کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید 


                 نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود


      رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود


                 من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت


      اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت


                 من بودم اونکه توی دل اخرعشق تورو خوند


اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند


                 حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست

 

                       کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

اين مطلب رو حتماً بخونيد ...با چشم دل ...خوشتون مي ياد ...ساده ازش نگذريد ...

 

به نام خداي يگانه

گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي .

گوشه اي مي نشيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تكيه مي زني و ...

اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار ساله گلويت را گرفته است .

دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري . دلت بدجور شكسته است ...

بلند مي شوي ، دستت را به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ، اما ... رويت نمي شود .

خيلي حرفها داري كه به او بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ، يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود .

آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ...

پيش تر، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم  مي كردي  اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و نگاهش مي كني .

يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آنجا است .

قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني .

بغضت وا مي شود . و اشك هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد .

و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته  است . نگاه مي كني  به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني :

 « خدايا ! خيلي دوستت دارم »

نوشته شده در 3 Oct 2009ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

این تاریخ وروز وساعت را فراموش نخواهم کرد .

روز چهارشنبه ،ساعت ۱۱ شب ،تاریخ{ ۸/۷/۱۳۸۸ }

!


 

رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري 
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و بانوي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي !


 

گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !


 

نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !


قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار

نه .. هیچوقت نمیگم خدا نگهدار .. میگم به امید دیدار

نوشته شده در 1 Oct 2009ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

درد تنهایی ...

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

نوشته شده در 27 Sep 2009ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 " به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

 به نام آن که با یک نگاه عشق را در سینه عاشق نهاد و محبت را تبدیل به

 عشق کرد و مرا عاشق و شیفته تو نمود.

 اکنون در این اتاق بی روح در خلوت خود نشسته ام و آن چه را که در سینه

 دارم برایت می نگارم.

 البته خیلی چیزها را نمیتوان گفت یا نوشت بلکه باید آنها را احساس کرد.

 بدانکه تو به اندازه زیبایی طبیعت با صفا هستی و آه که چه زیباست صفا

 و صمیمیت در کنار باتو بودن... .

 و زیباترین بهار پایان انتظار است.

 هر آنچه می نویسم از ته قلبم است برای کسی که بیشتر از خودم و به اندازه

 خدایم دوستش دارم.

 نمیدانم تو را از کجا یافتم؟ از درهای بسته شب؟ از میان گلبرگ های یک گل

 عاشق؟ یا از میان نغمه های سوزناک یک بلبل؟

 فقط این را میدانم که تو را از هر کجا که یافتم *دوستت دارم*

 بدان روزی که تو را یافتم روز عشق بود  و روزهای با تو بودن روزهای عشق.

 روزهایی متفاوت از روزهای دیگر زندگیم.

 روزهایی سراسر خاطره... .

 روزهایش همه در التهاب عشق و شبهایش شب بی قراری با تب و سوز

 هجران. خدا بهتر میتواند لحظه های بی تو بودن را معنا کند.

 آری فقط خدا میتواند.

 لحظه لحظه با تو بودن "با تو عشق ورزیدن" با تو نفس کشیدن هرگز از یادم

 نمی رود و بدان که هرگز کسی نمیتواند مهر تو را از دلم بیرون کند و هیچ کس

 نمیتواند جای تو را در قلبم بگیرد.

نوشته شده در 23 Sep 2009ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

MahmoOd

 

سلام...

آنچه می نویسم فریاد روح شکسته ام است.این نوشته ها را به خاطر فاصله ای

که با زندگی حقیقی گرفته ام مینویسم.این حرف ها شیون قلب من است که

اینگونه مرا وادار به نوشتن کرده است.

ظرف بلورین قلبم سرشار از محبت است.ولی کسی نیست که التماس های مرا

حس کند. حال با نوشتن این چند سطر همچون کبوتران سفید هر دم احساس سبکی 

می کنم. پس تو نیز به این غوغای دل من گوش فرا ده.

راستش را بخواهی به آینده و معنای مهمی که دارد به زندگی و ورای بی ساحلش می اندیشم.

و در خیال خود به تک تک کوچه های آشناییمان قدم می نهم به کوچه های عشق و محبت و

دوستی.

اما دریغ که در هیچ کدام آنها نشانی از خودم نمیابم.این است که در کوچه های غریب

و خاموش هم چون قاصدکی منتظر باد سرد هجرانم و گهگاهی پشت دیوار سکوت

می نشینم و روانه خلوت دل می شوم.

و آنجا در سکوت مبهم عشق و آن خلوتگه راز مهر و عشق را می جویم و در اعماق

کوچه صداقت "چشم هایم به نگاهی آشنا می شود"

نوشتم اما از چشم هایم بخوان که چه کشیدم "بخوان و بدان که ناخواسته خواستن

درد عجیبی است"

من دیگر خودم نیستم . من بی جانی هستم که به اجبار تحرک دارم.

از همه چیز دل بریدم. "از تو و همه کس" حتی از خودم.

نوشته شده در 21 Sep 2009ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

دلم كرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنكي هاي عالم ،شيشه قلبم أن قدر نازك شده كه با كوجكترين تلنكري مي شكند، دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي وازه ايرا نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كنم .فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خود سر داده ام.كاش مي شد سر نوشت را با أرزو هاي شيرينم عجين كنم .دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مي نشينم.كاش مي شد برواز كنم،بروازي بي انتها به ابديت .....كاش مي شد در هجوم بي رحمانه ي درد،خودم را بيدا كنم .نفرين به بودن وقتي با جاشني درد همراه است .بغض كهنه اي كلويم را مي فشارد به كوشه اي بناه مي برم. 

نوشته شده در 14 Sep 2009ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط ترانه بختياري| |

 

 

وقتی خدای آسمونها بنده هاشو می آفرید

باقلم بلور مهرو محبت با جوهر طلائی رنگ می نوشت

رو پیشونیا قصه خوب سرنوشت وقتی نوبت به من رسید

خدای آسمونها دید بلور نوک قلم شکست

کفتر نوک طلا از مرغ غم یه پر گرفت نوشت.

رو پیشونی من قصه تلخ سر نوشت

نوشته شده در 15 Aug 2009ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

دورم از تو ای عشق قشنگم. ودل تنگم دلتنگ روزهای عشقی مون روزهایی که باعث حسرت همه بود همه ی اونایی که اکنون به خاطر فاصله ها در قلب سنگی شون بشکن میزنن گرچه از تو دورم اما با تو زنده ام و در خیال و رویا با توزندگی میکنم مهر تو بند جونمه با تو خستگی ندارم با تو به خدا رسیدم و خودم رو پیدا کردم لذت می برم از عاشقانه بودنها هر چندبی قراری و دلتنگی های زیادی دارد اما تنها با عشق است که میتوان به اعماق رفت و رازو رمزهارا کشف نمودتو عزیزی برای کویر قلبم مثل یک رود! تویی آرامش وجود من و همقدم وهمسفرمن در جاده ی زندگی. تورا نیاز دارم مثل نیاز گنجشک به آسمان! منی که قشنگ ترین و آرامش بخش ترین خاطرات را با تو دارم از تو تمنا میکنم از تویی که عشق را برای قلبم به ارمغان آوردی تمنا میکنم  باز هم بمان ومرا در قلبت نگه دار ونگذارکه همه بیننده ی تنهایی و گریه های من باشند ای که به شیوه عشقی و به زلالی نگاه نگاهم کنن که نگاه تو آبیست بر روی آتش دل

نوشته شده در 15 Aug 2009ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديدو به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي چه قدر سخته وقتي دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که  هنوزم دوسش داري چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من دوست دارم خلیی زیاد
نوشته شده در 13 Aug 2009ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
 

 نویسنده:ترانه بختیاری

عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي کسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي کار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
که اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و کسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم.
اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي..
تو بردي... آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم.


 

نوشته شده در 11 Aug 2009ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط ترانه بختياري| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت


جدیدترین قالب وبلاگ


خدمات وبلاگ نويسان جوان

< onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا > بزرگترین گالری کدهای جاوا

قالب و كدهاي جاوا >

كد تعیین وضعیت یاهو

آمار سایت